جان..
| Vαԋɱ
جان چه میدانست، از دنیا چه دردها خواهد کشید.
جان چه میدانست، از دنیا چه دردها خواهد کشید.
بعضی روزها هیچ میلو رغبتی برای انجام کارها و پیش بردن زندگی ندارم. دلم میخواد ساعتها و دقیقهها رو به بطالت بگذرونم، بیخبر از اتفاقات، بیخبر از فرداهای شکل امروز در پس استخونهام پنهون بمونم. بعضی روزها به سختی خودمو روی زمین میکشم چون زندگی ادامه داره، چه بخوام ازش استفاده کنم، چه بخوام کنارش بذارم.
چرا هر بادی که از هر جا میوزد بنیان ما را میکَنَد.
جایگاهی رو توی قلبم از دست دادی که نه هیچکس غیر تو بهش دسترسی داشت و نه کسی قراره بهش دست پیدا کنه'
درگیری های مغزم کم کم داره مسلحانه میشه
من معمولا برای آدمها گریه نمیکنم، برای رفتاری که باهام کردن گریه میکنم، چون لایق اون رفتار نبودم و این دردناکه.